( به نام پروردگاری که کلید سرنوشت ما دست اوست )
سلام به همگی.
امروز سیزدهمین روز شهریور و چهاردهمین روز ماه مبارکه رمضانه. جمعه ساکت اما آفتابیه. بابا خونه نیست و من و سارا و الهه تنهاییم.
نمی گم دلم گرفته اما خیلی پره... تابستون امسال زندگیم بطور ناگهانی عوض شد. انگار سرنوشتی که مدام پیش بینی می کردمش با ما لج شد و تغییر مسیر داد.
بزار از اولش بگم.
......................................................................................................................................
قبل از تعطیلات تابستون با دوستام کلی نقشه کشیده بودیم . می خواستیم حسابی خوش بگذرونیم چون سال دیگه کنکور داریم...
۳ تیر تولدم بود. شبش با دوستم الناز رفتم کیانسنتر( کافی شاپ بیسکوییت) بد نبود ، خوش گذشت.
وقتی اومدم خونه دیدم بابا کیک خریده ، خوشحال شدم که بالاخره کسی به یاد من بوده... شام دیر خوردیم و نشد کیک تولدم رو بخوریم. ساعت 12 بود که توی آشپزخونه داشتم تنهایی کیک تولدم رو می خوردم و می گفتم مثلا روز تولد منه! دارم خودم تنهایی کیکم رو می خورم. یکی بیاد دیگه...
مامانم بعدها گفت که اون لحظه وقتی تو اون حرف رو زدی خیلی ناراحت شدم که تنهایی...( مادرم حالش خیلی خوب نبود و نمی تونست غذا زیاد بخوره، چه برسه به کیک خامه ای)
..........................................................................................................................................
۴ تیرمامان و بابا رفتن گرگان. چند روز بعد خبر دادن که مامان باید کیسه صفراشو برداره. توی گرگان عملش کردن.بعد از عمل بابام و الهه، خواهرم اومدن مشهد. مدتی بعد بابا پیش مامان برگشت.
یه روز زنگ زد و گفت دکتر وقتی عمل کیسه صفرا را انجام می داده متوجه یک تومور در شکم مامانتون شده.حالا می خواییم اون غده رو برداریم...سیما با اولین پرواز بیاد اینجا.
(آخه مادرم خیلی می ترسید . اونقدر که به دروغ بهش گفته بودن که یک کیست چربی بی خطر توی شکمش هست و بهتره برداشته بشه.)
..........................................................................................................................................
۲۵تیر تنهایی به گرگان رفتم.بابا اومده بود دنبالم.توی فرودگاه وقتی از دور دیدمش متوجه شدم که توی این مدت کوتاه چقدرلاغر و شکسته شده ، ناراحت شدم اما با شادمانی و انرژی زیادی سلام و احوالپرسی کردم.
وقتی رسیدیم خونه دیدم خاله هام و خانواده داییم اونجان.پیش مادرم نشسته اند و گل می گن و گل میشنوند.
پیش مادرم نشستم و ازهمه چیز حرف زدم. اون با دیدن من خیلی خوشحال شده بود.
( بالاخره من ته تقاریش بودم ومنو خیلی دوست داشت.)
..........................................................................................................................................
روز بعد به بیمارستان رفتیم و مامان بستری شد و منم پیشش موندم. یک روز تمام معده اش رو شستن تا یک وقت عفونت نکنه.
۲۷ تیر ساعت 10:30 بردنش اتاق عمل. ساعت 12 اومد بیرون و سریعا بردنش ICU
فردای اون روز بردنش به بخش4 یا 5 روز بستری شد.توی این مدت بیشتر من پیشش بودم وفقط یکی دو شب کس دیگه ای جای من در کنار اون بود.
توی بیمارستان موهای مامانم رو شونه می کردم . واسش کتاب می خوندم وآهنگهای شاد می گذاشتم. دستانش رو ناز می کردم و می بوسیدم. مدام تلفنش زنگ می خورد و همه نگران حالش بودند...بهش می گفتم نگاه کن همه دوستت دارن.
براش از آینده ای روشن و مسافرتی که آرزویش هنوز به دلم مونده ، می گفتم ...
{کاش دکترش موقع عمل کیسه صفرا به غده دست نمی زد و نمونه نمی گرفت!}![]()
..........................................................................................................................................
مامان خیلی زود مرخص شد. همه می گفتند باید نزدیک یک ماه در بیمارستان بستری میشد... آوردیمش خونه. هر روز کسان زیادی برای احوالپرسی مامان می اومدند و من حرص می خوردم که چرا اینقدر اطرافش رو شلوغ می کنند.بگذارند استراحت کنه و راحت غذا بخوره.
او خیلی بی اشتها بود و اندازه یک کودک غذا می خورد.شایدم کمتر.ما فکر می کردیم شاید از اثرات عمله و مشکلی پیش نمیاد.دکترش هم به این موضوع حساسیت نشان نداد.
یک شب مادرم تنگی نفس پیدا کرد و ضربان قلبش تند شد اما به کسی چیزی نگفت تا اینکه خاله ام وقتی واسه دیدنش اومد متوجه این موضوع شد و سریعا دکتر آوردیم.
دکتر گفت بهتره ببریدش بیمارستان و با اکسیژن نفس بکشه تا خیالتون راحت باشه.
مامان رو بردن بیمارستان بندر ترکمن. به قول خواهرم اونجا بیشتر شبیه کشتارگاهه تا بیمارستان.پرستارها بی تجربه و بی دقت بودند.
دکتری که اونجا بود گفته دو ساعت بیشتر دوام نمیاره.متاسفانه مادرم حتی با اکسیژن هم خوب نفس نمی کشید.
فردا صبح به بیمارستان کردکوی بردنش و در ICU اونجا بستری شد.
در اونجا 5/2 لیتر آب از ریه او بیرون کشیدند...
احوال مادرم خیلی تغییر کرده بود. من تازه فهمیده بودم که او سرطان بدخیم داره. و ده ساله که اون غده در شکم مادرم هست. و در حال رشد است و قسمتی از ریه ماردم رو گرفته.
او باید شیمی درمانی می شد اما خیلی ضعیف بود و نمی شد این ریسک رو کرد.
ما دربه در در مشهد و تهران و گرگان دنبال ICU بودیم اما هیچ جا ، تخت خالی نداشت.تا اینکه بیمارستان آتیه تهران جای خالی در ICU پیدا شد اما دیر شده بود و مادرم نباید جا به جا میشد. دکتر جدیدی پیدا کردیم و از تهران اومد.
مادر نزدیک یک هفته در کردکوی بود. وضعیت او خطرناک بود و ما فقط دعا می کردیم. شب ها گریه می کردم و خدا رو التماس می کردم که معجزه بکنه ...به هر کی می رسیدم می گفتم دعاکنید! خواهش می کنم دعا کنید!
بالاخره ICU خالی در گرگان پیدا شد. بیمارستان پنج آذر که یک بیمارستان خصوصیه و 29 نفر فوق متخصص داره ...
اونجا یک تیم تشکیل دادند تا حال مادرم رو بهبود بدهند و بعد شیمی درمانی اش بکنند.
ولی او هنوز در اغما و نیمه هوشیار بود. دیگر به هیچ کس اجازه ی ملاقات نمی دادند و تنها پدرم و یکی از خاله هام که مادرم علاقه زیادی به او داشت و با دیدن او روحیه می گرفت ، اجازه داشتند مادرم را ببینند.
پدرم هرشب وقتی از بیمارستان می آمد می گفت تغییری نکرده دعا کنید به هوش بیاد...
..........................................................................................................................................
۲۶مرداد صبح که از خواب بیدار شدم به مغازه رفتم تا برای صبحانه خرید کنم.وقتی برگشتم فریاد های آزاده خواهرم رو شنیدم که می گفت مامان!!!!!
قلبم ریخت. پاهایم سست شد.در رو محکم کوبیدم. وقتی باز کرد داد زد سیما مامان مرده!!!!
شوکه شده بودم.باورم نمی شد. دستانم رو روی سرم گذاشتم و با تمام وجودم جیغ می کشیدم...
چطور می تونستم باور کنم که من در سن 17 سالگی مادرم رو از دست دادم!من هنوز کارهای زیادی داشتم که می خواستم با او انجام دهم . من بهش احتیاج دارم و هنوز از محبتش سیر نشدم.
..........................................................................................................................................
۲۶ مرداد تلخ ترین روز زندگیم بود و تابستون امسال بدترین و سخت ترین سال زندگیم...
سنی ها رسم دارند که تا روز هفتم خانواده مرده نباید سر قبر بروند . هفت روز پس از مرگ مادرم که مصادف با روز تولدش می شد، خانوادگی سر خاکش رفتیم.باز هم باورم نمی شد. کسی که زیر این خاکه مادرمنه! مادر ناز من.مادر گل من.
من شاهد شستشوی جسد او بودم اما هنوزم احساس می کنم او زنده ست و در خانه ست. وقتی یادم میاد که بابا بالای سر مامان نشسته بود و گریه می کرد و پیشانی اش رو می بوسید دلم می خواد زنده نبودم و این صحنه رو نمی دیدیم.
لحظاتی که مادرم رو آوردند، شستند و به مسجد بردند و بعد از دعا خواندن به قبرستان بردند و من ایستاده بودم و افسانه بهم می گفت سیما این مامانه ماست؟ هیچ وقت از خاطرم بیرون نمیره و وجودم رو می لرزونه...
روحش شاد... ![]()




