تبليغاتX
به سوی روشنایی

به سوی روشنایی

گذشته را خواب کنید, آینده را بیدار کنید و حال را پیدا کنید.

                                ( به نام پروردگاری که کلید سرنوشت ما دست اوست )

سلام به همگی.

امروز سیزدهمین روز شهریور و چهاردهمین روز ماه مبارکه رمضانه. جمعه ساکت اما آفتابیه. بابا خونه نیست و من و سارا و الهه تنهاییم.

نمی گم دلم گرفته اما خیلی پره... تابستون امسال زندگیم بطور ناگهانی عوض شد. انگار سرنوشتی که مدام پیش بینی می کردمش با ما لج شد و تغییر مسیر داد.

بزار از اولش بگم.

......................................................................................................................................

قبل از تعطیلات تابستون با دوستام کلی نقشه کشیده بودیم . می خواستیم حسابی خوش بگذرونیم چون سال دیگه  کنکور داریم...

۳ تیر تولدم بود. شبش با دوستم  الناز رفتم کیانسنتر( کافی شاپ بیسکوییت) بد نبود ، خوش گذشت.

وقتی اومدم خونه دیدم بابا کیک خریده ، خوشحال شدم که بالاخره کسی به یاد من بوده... شام دیر خوردیم و نشد کیک تولدم رو بخوریم. ساعت 12 بود که توی آشپزخونه داشتم تنهایی کیک تولدم رو می خوردم و می گفتم مثلا روز تولد منه! دارم خودم تنهایی کیکم رو  می خورم. یکی بیاد دیگه...

مامانم بعدها گفت که اون لحظه وقتی تو اون حرف رو زدی خیلی ناراحت شدم که تنهایی...( مادرم حالش خیلی خوب نبود و نمی تونست غذا زیاد بخوره، چه برسه به کیک خامه ای)

..........................................................................................................................................

۴ تیرمامان و بابا رفتن گرگان. چند روز بعد خبر دادن که مامان باید کیسه صفراشو برداره. توی گرگان عملش کردن.بعد از عمل بابام و الهه، خواهرم اومدن مشهد. مدتی بعد بابا پیش مامان برگشت.

یه روز زنگ زد و گفت دکتر وقتی عمل کیسه صفرا را انجام می داده متوجه یک تومور در شکم مامانتون شده.حالا می خواییم اون غده رو برداریم...سیما با اولین پرواز بیاد اینجا.

(آخه مادرم خیلی می ترسید . اونقدر که به دروغ بهش گفته بودن که یک کیست چربی بی خطر توی شکمش هست و بهتره برداشته بشه.)

..........................................................................................................................................

 ۲۵تیر تنهایی به گرگان رفتم.بابا اومده بود دنبالم.توی فرودگاه وقتی از دور دیدمش متوجه شدم که توی این مدت کوتاه چقدرلاغر و شکسته شده ، ناراحت شدم اما با شادمانی و انرژی زیادی سلام و احوالپرسی کردم.

وقتی رسیدیم خونه دیدم خاله هام و خانواده داییم اونجان.پیش مادرم  نشسته اند و گل می گن و گل میشنوند.

پیش مادرم نشستم و ازهمه چیز حرف  زدم. اون با دیدن من خیلی خوشحال شده بود.

( بالاخره من ته تقاریش بودم ومنو خیلی دوست داشت.)

..........................................................................................................................................

روز بعد به بیمارستان رفتیم و مامان بستری شد و منم پیشش موندم. یک روز تمام معده اش رو شستن تا یک وقت عفونت نکنه.

۲۷ تیر ساعت 10:30 بردنش اتاق عمل. ساعت 12 اومد بیرون و سریعا  بردنش ICU

 فردای اون روز بردنش به بخش4 یا 5 روز بستری شد.توی این مدت بیشتر من پیشش بودم وفقط یکی دو شب کس دیگه ای جای من در کنار اون بود.

توی بیمارستان موهای مامانم رو شونه می کردم . واسش کتاب می خوندم وآهنگهای شاد می گذاشتم. دستانش رو ناز می کردم و می بوسیدم. مدام تلفنش زنگ می خورد و همه نگران حالش بودند...بهش می گفتم نگاه کن همه دوستت دارن.

براش از آینده ای روشن و مسافرتی که آرزویش هنوز به دلم مونده ، می گفتم ...

{کاش  دکترش موقع عمل کیسه صفرا به غده دست نمی زد و نمونه نمی گرفت!}

..........................................................................................................................................

مامان خیلی زود مرخص شد. همه می گفتند باید نزدیک یک ماه در بیمارستان بستری میشد... آوردیمش خونه. هر روز کسان زیادی برای احوالپرسی مامان می اومدند و من حرص می خوردم که چرا اینقدر اطرافش رو شلوغ می کنند.بگذارند استراحت کنه و راحت غذا بخوره.

او خیلی بی اشتها بود و اندازه یک کودک غذا می خورد.شایدم کمتر.ما فکر می کردیم شاید از اثرات عمله و مشکلی پیش نمیاد.دکترش هم به این موضوع حساسیت نشان نداد.

یک شب مادرم تنگی نفس پیدا کرد و ضربان قلبش تند شد اما به کسی چیزی نگفت تا اینکه خاله ام وقتی واسه دیدنش اومد متوجه این موضوع شد و سریعا دکتر آوردیم.

دکتر گفت بهتره ببریدش بیمارستان و با اکسیژن نفس بکشه تا خیالتون راحت باشه.

مامان رو بردن بیمارستان بندر ترکمن. به قول خواهرم اونجا بیشتر شبیه کشتارگاهه تا بیمارستان.پرستارها بی تجربه و بی دقت بودند.

دکتری که اونجا بود گفته دو ساعت بیشتر دوام نمیاره.متاسفانه مادرم حتی با اکسیژن هم خوب نفس نمی کشید.

 فردا صبح به بیمارستان کردکوی بردنش و در ICU  اونجا بستری شد.

در اونجا 5/2 لیتر آب از ریه او بیرون کشیدند...

احوال مادرم خیلی تغییر کرده بود. من تازه فهمیده بودم که او سرطان بدخیم داره. و ده ساله که اون غده در شکم مادرم هست. و در حال رشد است و قسمتی از ریه ماردم رو گرفته.

او باید شیمی درمانی می شد اما خیلی ضعیف بود و نمی شد این ریسک رو کرد.

ما دربه در در مشهد و تهران و گرگان دنبال ICU بودیم اما هیچ جا ، تخت خالی نداشت.تا اینکه بیمارستان آتیه تهران جای خالی در ICU پیدا شد اما دیر شده بود و مادرم نباید جا به جا میشد. دکتر جدیدی پیدا کردیم و از تهران اومد.

مادر نزدیک یک هفته در کردکوی بود. وضعیت او خطرناک بود و ما فقط دعا می کردیم. شب ها گریه می کردم و خدا رو التماس می کردم که معجزه بکنه ...به هر کی می رسیدم می گفتم دعاکنید! خواهش می کنم دعا کنید!

بالاخره ICU خالی در گرگان پیدا شد. بیمارستان پنج آذر که یک بیمارستان خصوصیه و 29 نفر فوق متخصص داره ...

اونجا یک تیم تشکیل دادند تا حال مادرم رو بهبود بدهند و بعد شیمی درمانی اش بکنند.

ولی او هنوز در اغما و نیمه هوشیار بود. دیگر به هیچ کس اجازه ی ملاقات نمی دادند و تنها پدرم و یکی از خاله هام که مادرم علاقه زیادی به او داشت و با دیدن او روحیه می گرفت ، اجازه داشتند مادرم را ببینند.

پدرم هرشب وقتی از بیمارستان می آمد می گفت تغییری نکرده دعا کنید به هوش بیاد...

..........................................................................................................................................

۲۶مرداد صبح که از خواب بیدار شدم به مغازه رفتم تا برای صبحانه خرید کنم.وقتی برگشتم فریاد های آزاده خواهرم رو شنیدم که می گفت مامان!!!!!

قلبم ریخت. پاهایم سست شد.در رو محکم کوبیدم. وقتی باز کرد داد زد سیما مامان مرده!!!!

شوکه شده بودم.باورم نمی شد. دستانم رو روی سرم گذاشتم و با تمام وجودم جیغ می کشیدم...

چطور می تونستم باور کنم که من در سن 17 سالگی مادرم رو از دست دادم!من هنوز کارهای زیادی داشتم که می خواستم با او انجام دهم . من بهش احتیاج دارم و هنوز از محبتش سیر نشدم.

..........................................................................................................................................

۲۶ مرداد تلخ ترین روز زندگیم بود و تابستون امسال بدترین و سخت ترین سال زندگیم...

سنی ها رسم دارند که تا روز هفتم خانواده مرده نباید سر قبر بروند . هفت روز پس از مرگ مادرم که مصادف با روز تولدش می شد، خانوادگی سر خاکش رفتیم.باز هم باورم نمی شد. کسی که زیر این خاکه مادرمنه! مادر ناز من.مادر گل من.

من شاهد شستشوی جسد او بودم اما هنوزم احساس می کنم او زنده ست و در خانه ست. وقتی یادم میاد که بابا بالای سر مامان نشسته بود و گریه می کرد و پیشانی اش رو می بوسید دلم می خواد زنده نبودم و این صحنه رو نمی دیدیم.

لحظاتی که مادرم رو آوردند، شستند و به مسجد بردند و بعد از دعا خواندن به قبرستان بردند و من ایستاده بودم و افسانه بهم می گفت سیما این مامانه ماست؟ هیچ وقت از خاطرم بیرون نمیره و وجودم رو می لرزونه...

روحش شاد...

+ نوشته شده در  جمعه 1388/06/13ساعت 16  توسط سیما  | 

 خواهان...

درخت هم خواهان لطافت و مهربانی آبی ای است که بر فرازش گسترانیده شده است .دستهایش را به سوی آسمان بالا برده و تمنای نوازش باران را دارد .... پس ببار ای ابر ، ببار ای زندگی ، ببار ای انسان و بخشنده باش...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/04/10ساعت 22  توسط سیما  | 

در بیابان همسفر بودند.در طول راه باهم دعوا کردند.یکی به دیگری سیلی زد.دوستی که به شدت صورتش درد گرفته بود بدون هیچ حرفی روی شن نوشت:«امروز بهترین دوستم مرا سیلی زد.»آنها به راهشان ادامه دادند تا به چشمه ای رسیدند وتصمیم گرفتند حمام کنند.ناگهان دوست سیلی خورده به حال غرق شدن افتاد.اما دوستش او را نجات داد.او روی سنگ نوشت:«امروز بهترین دوستم زندگیم را نجات داد.»دوستی که او را سیلی زده و نجات داده بود پرسید:«چرا وقتی سیلی ات زدم بر روی شن و حالا بر روی سنگ نوشتی؟»دوستش پاسخ داد:«وقتی دوستی تو را ناراحت میکند باید آن را برروی شن بنویسی تا بادهای بخشش آنرا پاک کند.ولی وقتی به تو خوبی میکند،باید آنرا روی سنگ حک کنی تا هیچ بادی آن را پاک نکند.»

سیمون فردریك

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/04/10ساعت 22  توسط سیما  | 

ای مردم میانجگیری کنید تا قدر و منزلت یابید.

سفر کنید تا صحت و سلامت یابید.

سهل انگار باشید و سختگیری نکنید تا محبوب باشید.

پیامبر اکرم(ص)

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/04/07ساعت 11  توسط سیما  | 

آنجا كه چشمان مشتاقی برای انسانی اشك می ریزد،
زندگی به رنج كشیدنش می ارزد.

*******************************************

فهمیدن و نفهمیدن
تو هرچه می خواهی باش ، اما ... آدم باش !!!

چقدر نشنیدن ها و نشناختن ها و نفهمیدن ها است كه به این مردم،

 آسایش و خوشبختی بخشیده است !!!
مگر نمی دانی بزرگ ترین دشمن آدمی فهم اوست؟

 پس تا می توانی خر باش تا خوش باشی.
امروز گرسنگی فكر ، از گرسنگی نان فاجعه انگیزتر است .

برای خوشبخت بودن ، به هیچ چیز نیاز نیست جز به نفهمیدن !

 

نقل از وبلاگ javdaneh.mihanblog.com

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/03/05ساعت 8  توسط سیما  | 

-پدر بزرگ، درباره چه مي نويسيد؟

- درباره تو پسرم،
اما مهمتر از آنچه مي نويسم،
مدادي است که با آن مي نويسم.
مي خواهم وقتي بزرگ شدي،
مثل اين مداد بشوي.

پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چيز خاصي در آن نديد:
-اما اين هم مثل بقيه مداد هايي است که ديده ام !
پدر بزرگ گفت: بستگي دارد چطور به آن نگاه کني،
در اين مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بياوري ،
براي تمام عمرت با دنيا به آرامش مي رسي :

صفت اول:
مي تواني کارهاي بزرگ کني، اما هرگز نبايد فراموش کني که دستي وجود دارد که هر حرکت تو را هدايت مي کند. اسم اين دست خداست، او هميشه بايد تو را در مسير اراده اش حرکت دهد.

صفت دوم:
بايد گاهي از آنچه مي نويسي دست بکشي و از مداد تراش استفاده کني. اين باعث مي شود مداد کمي رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تيز تر مي شود (و اثري که از خود به جا مي گذارد ظريف تر و باريک تر) پس بدان که بايد رنج هايي را تحمل کني، چرا که اين رنج باعث مي شود انسان بهتري شوي.

صفت سوم:
مداد هميشه اجازه مي دهد براي پاک کردن يک اشتباه، از پاک کن استفاده کنيم. بدان که تصحيح يک کار خطا، کار بدي نيست، در واقع براي اينکه خودت را در مسير درست نگهداري، مهم است.

صفت چهارم:
چوب يا شکل خارجي مداد مهم نيست، زغالي اهميت دارد که داخل چوب است. پس هميشه مراقب باش درونت چه خبر است.

و سر انجام پنجمين صفت مداد:

هميشه اثري از خود به جا مي گذارد. پس بدان هر کار در زندگي ات مي کني، ردي به جا مي گذارد و سعي کن نسبت به هر کار مي کني، هشيار باشي وبداني چه مي کني...

مداد

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/02/01ساعت 11  توسط سیما  | 

بنام آفريدگار هستي
بهار مي رسد از راه با تمام وجود
مناره هاي درختان پر از صداي اذان
تمام اهل طبيعت ز بندگي به نماز
تمام شاخ درختان به زيركي به ركوع
و سربسر همه گلها زعاشقي به سجود
بهار آمده از راه با تمام وجود... 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/01/01ساعت 18  توسط سیما  | 

سلام دوستان من. امیدوارم که حالتون خوب باشه و شاد و سلامت باشید. در جایی خواندم : « هر یک از ما فرشته هایی هستیم که تنها یک بال داریم ، فقط هنگامی قادر به پروازیم که به یکدیگر بپیوندیم.»

این نوشته برایم خیلی جالب آمد و به یاد بیت زیبایی از« صائب تبریزی » افتادم و آن بیت این است:    

پرواز من به بال و پر توست زینهار / مشکن مرا که می شکنی بال خود را

بدون شک یک دست صدا ندارد. تا همیگر رو داریم باید در کنار هم و همراه با هم باشیم و دست به دست هم بدهیم و یک صدا باشیم.سال نو نزدیک است. براتون آرزوی می کنم که سال 1388 یکی بهترین سال های زندیگیتون باشه و در ضمن تعطیلات هم بهتون خوش بگذره.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/12/18ساعت 18  توسط سیما  | 

اگر به خاطر حرف دیگران از دنبال کردن اهداف خود عقب نشینی کنید گویی به طور ضمنی به آن ها می گویید:« برای من نظر شما درباره ی زندگی از نظر من مهم تر است.من برای جلب رضایت شما می کوشم تا آنچه از دستم برمی آید انجام دهم» !
+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/11/21ساعت 16  توسط سیما  | 

ما تمایل داریم فکر کنیم اگر جای دیگری بودیم و یا اگرحرفه و خانه دیگری داشتیم شادتر و راضی تر بودیم.

حقیقت این است که اگر شما عادات مخرب ذهنی دارید

اگر حرص می خورید و ناراحت می شوید

اگر اکثر اوقات زیاد عصبانی می شوید

این گرایش مهای منفی هر کجا که بروید به دنبال شما خواهد بود. یادتان باشد

هرکجا که می روید « خودتان» را به همراه می برید...

                                                   « ریچارد کارلسون »

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/11/06ساعت 13  توسط سیما  | 

بزرگترین نقطه ضعف ما کوتاه آمدن است. مطمئن ترین راه برای موفقیت

تلاش «برای یک بار دیگر» است.

                                                    « توماس ادیسون »

کسی که بهترین تلاش خود را می کند بدون اینکه خود بداند معجزه رخ خواهد داد... 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/11/02ساعت 15  توسط سیما  | 


                   ای آدم بزرگ!

                                  بگذار تا کودک درونت هم پرواز کند...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/10/25ساعت 12  توسط سیما  | 

وضعیت لاک پشت را در نظر بگیر.لاک پشت تنها در حالتی پیش می رود و راه می پیماید که قبول خطر کرده.سرش را از لاکش بیرون می آورد...

اگر کاری را که از آن می ترسید انجام ندهید این ترس زندگی شما را کنترل می کند.

+ نوشته شده در  جمعه 1387/10/13ساعت 15  توسط سیما  | 

اگر کودک همان نخستین بار که به زمین می خورد از راه رفتن دست می کشید هرگز به راه رفتن نمی افتاد...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/10/08ساعت 8  توسط سیما  | 

سلام دوستان من.شعر زیبایی دارم که می خوام براتون بنویسم. این اثر از کتاب « زمزمه » نوشته ی « شهرام نژاد اکبری ماهانی » میباشد.امیدوارم خوشتون بیاد.به امید روزی که هیچ ایرانی از وطنش دور نباشه و با عشق در وطنش زندگی کنه.شب یلدای به یاد ماندنی رو براتون آرزو می کنم...

می گویی شب یلدا سرد است

دلسردی ما در این شهر غریب را ندیده ای

می گویی شب یلدا طولانی است

شبهای طولانی پر غم ما را ندیده ای

می گویی اینجا ز شهرمان دور است

دوری دلهای ما زیکدیگر را ندیده ای

می گویی آمده ایم تا فرزندانمان

پیشرفت کنند

آنقدر در خودت گم شده ای

پس که رفتن فرزندانت را ندیده ای

می گویی بخاطر آنها در غربت می سوزی

سوختن آن ستاره های کوچک را ندیده ای

می گویی شب یلدا سرد است

سردی نگاهها را ندیده ای

شب یلداست

هوا سرد است

در خانه ی ما انار هست

شب یلداست

در خانه ی ما هندوانه هست

شب یلداست

در خانه ما شهد و شیرینی هم هست

شب یلداست

در خانه ی ما اناار ترکیده

بغض مادر است

شب یلداست

در خانه ی ما هندوانه سرخ

جگر خونین پدر است

شب یلداست

در خانه ی ما شهد شور

اشک من است

شب یلداست

در خانه ی ما شیرینی

تلخی غربت است

شب یلداست

هوا سرد است

شب یلداست

نمی دانی، دل من هم و یلدا سرد سرد است

شب یلداست

به قول پیر شهر من

" هوا بس ناجوانمردانه سرد است" 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/09/30ساعت 22  توسط سیما  | 

عشقی که هر روز تازه نشود اندک اندک به عادت تبدیل می شود و رنگ بردگی به خود می گیرد.مگذار که حتی آب دادن گل های باغچه به عادت آب دادن به گل های باغچه تبدیل شود.کارهایتان را با رغبت و علاقه دو چندان انجام دهید تا به موفقیت بیشتری برسید.به خانواده و دوستانتان عشق بورزید و به آنها محبت کنید.اما هیچ گاه در ازای محبت خود منتظر چیزی نباشید.خدانگهدارتان باشد!

                                       

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/09/24ساعت 18  توسط سیما  | 

من آموخته ام جدیت در کار مقصد را نزدیک می کند.

من آموخته ام که بدون ریسک کردن ، نمی توان قهرمان شد.

من آموخته ام که هر وقت خشمگین بودم ، بدترین تصمیمات را گرفته ام.

من آموخته ام که مقام را می توان خرید ، ولی احترام را باید بدست آورد.

من آموخته ام اگر چیزهای جدید را امتحان نکنی ، چیز جدیدی نمی آموزی.

من آموخته ام که آنچه کودک در خانه می آموزد تا لحظه مرگ با وی خواهد بود.

من آموخته ام که مردم با من همان گونه رفتار می کنند که من به آنها اجازه می دهم.

من آموخته ام که مادر خوب بودن ، بهترین شغلی است که یک زن تاکنون داشته است.

من آموخته ام که تشویق یک آموزگار خوب ،می تواند زندگی شاگردی را دگرگون کند.

من آموخته ام که داشتن همسری مهربان و وفادار، بزرگترین سرمایه زندگی یک مرد است.

من آموخته ام که مهم نیست چه اتفاقی برای مردم می افتد ، مهم اینست که آنها دربارۀ آن چه می کنند.

من آموخته ام اگر از خودمان بهترین ها را ارائه نکنیم ،نباید از زندگی انتظاربهترین ها را داشته باشیم.

من آموخته ام که تمام زنان دوست دارند گل هدیه بگیرند ، به ویژه وقتی دلیل بخصوصی وجود نداشته باشد.

                                                         جکسون براون

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/09/20ساعت 23  توسط سیما  | 

          زمان

من با «زمان» قرار همزيستي مسالمت آميز گذاشته ام؛ که نه او مرتباً مرا دنبال کند و نه من از او فرار کنم، بالأخره روزي به هم خواهيم رسيد...

                                                                            ماريو لاگو

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/09/20ساعت 22  توسط سیما  | 

تو به سوی رهایی شتابان پیش می رفتی

به آن سو که در روشنایی کامل

رویا های بخشنده ات به تو هدیه می نمودند

پرتوهای یادمان خاطره ها را

و به یادت می آوردند که در سفر به سوی روشنایی

هرگز مجالی برای درنگ نیست...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/09/19ساعت 18  توسط سیما  | 

زیستن درلحظه فعلی یا در تماس بودن با زمان حاضر اساس یک زندگی ثمر بخش است. وقتی که راجع به آن فکر می کنید ، متوجه می شوید که در واقع هیچ لحظه دیگری وجود ندارد که بتوانید برای همیشه با آن زندگی کنید. زمان حاضر همین زمانی است که وجود دارد و زمان آینده فقط لحظه فعلی دیگری است که با فرا رسیدنش با آن زندگی می کنید. ما در فرهنگی زندگی می کنیم که  به زمان حاضر توجهی نمی کند و فقط به آینده می نگرد! به پی آمدها فکر کنید.خوش گذران نباشید.به فردا فکر کنید و برای زمان بازنشستگی تان برنامه ریزی کنید... دروی جستن از لحظه فعلی تقریبا یک بیماری در فرهنگ ما محسوب می شود و ما دائما اینطور تربیت شده ایم که زمان حاضر را فدای آینده کنیم.نتیجه منطقی ای که از این نگرش بدست می آید این است که ما نه تنها از خوشی در لحظه فعلی دوری می جوییم بلکه برای همیشه از سعادت می گریزیم .اگر خوشبختی چیزی برای فرداست پس همیشه از دست ما گریزان است. بیماری دوری جستن از لحظه فعلی به اشکال متعددی تظاهر می کند . در اینجا به مثالی از چنین رفتار دوری گزینی اشاره می کنم.

(خانم سالی فورث تصمیم می گیرد که به جنگل برود تا با طبیعت محشور شده و همینطور در تماس با لحظات فعلی اش باشد. درحالی که در جنگل به سر می برد فکرش را در حول کارهایی که می بایستی این موقع در خانه انجام دهد ، متمرکز می کند...بچه ها را روانه مدرسه کردن، به خرید رفتن، پرداختن صورت حساب ها و...گاه فکر او در حول چیزهایی دور می زند که او باید هنگام بازگشت از جنگل انجام دهد.) دوستان من زمان حاضر در حالی سپری می گردد که وقایع گذشته و آینده آن را دربر گرفته است و آن فرصت نادر برای لذت بردن از لحظه ی فعلی ، در آن وضعیت طبیعی چه اسف بار از بین می رود...

                                        از کتاب نقاط ضعف شما

                                         نوشته ی وین دایر

+ نوشته شده در  جمعه 1387/09/15ساعت 15  توسط سیما  | 

سلام.سلام.سلام!!!! حالتون چطوره؟ خوب و خوش و سلامت هستید انشاا..؟ خیلی وقت پیش مطلبی رو در مجله موفقیت خوندم. به نظرم واقعا پر محتواست.توی این پست می نویسمش.امیدوارم با من هم عقیده باشید! 

(هر روز صبح که از همسرم و پسرک زیبای کوچکم خداحافظی می کنم و با تمام عشق درون قلبم می بوسمشان و تماشایشان می کنم ، با خود می گویم خداوندا آیا فرصتی دوباره برای دیدن شان خواهم یافت؟فکر می کنم ممکن است این آخرین باری باشد که می بینمشان.آری شاید هر لحظه زندگی آخرین لحظه باشد.شاید امروز آخرین فرصت شاد زیستن ، خوب بودن، خندیدن و شکر کردن باشد!) پس هر لحظه را آخرین لحظه بدان تا قدر لحظات را بدانی...

                    با تشکر از همه ی دست اندرکاران مجله موفقیت

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/09/12ساعت 18  توسط سیما  | 

اگر یک کودک با تشویق زندگی کند ، اطمینان را یاد می گیرد.

اگر یک کودک با انتقاد زندگی کند ، تحقیر شدن را یاد می گیرد.

اگر یک کودک با خصومت زندگی کند ، دشمنی را یاد می گیرد.

اگر یک کودک با بردباری زندگی کند ، صبور بودن را یاد می گیرد.

اگر یک کودک با رضایت زندگی کند ، دوست داشتن را یاد می گیرد.

اگر یک کودک با احساس امنیت زندگی کند ، وفاداری را یاد می گیرد.

اگر یک کودک با تعریف و تمجید زندگی کند ، قدر دانی را یاد می گیرد.

اگر یک کودک با شرمندگی زندگی کند ، احساس گناهکار بودن را یاد می گیرد.

و اگر یک کودک با انصاف زندگی کردن را یاد بگیرد ، عادل بودن را یاد می گیرد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/09/10ساعت 18  توسط سیما  | 

هنگامی که یک نفر از خجالت سرخ می شود، هنگامی که درد کسی را فرا می گیرد ، هنگامی که به مقدسات کسی توهین می شود، وقتی خنده ضعف کسی را برملا می کند ، وقتی بی حرمتی به مقدسات باعث سرگرمی می شود، وقتی که اشک کودکی سرازیر می شود ، یک شوخی بی مزه و کم محتوا در کار بوده است…

+ نوشته شده در  شنبه 1387/09/09ساعت 16  توسط سیما  | 

خدایا !

من آموخته ام با تو بودن چقدر آسان است.

من آموخته ام در کنار تو بودن یعنی همه چیز

من آموخته ام با یاد تو بودن یعنی اندیشیدن درعمق

من آموخته ام تو را صدا کردن یعنی آرامش خاطر

خدایا کمکم کن تا بیاموزم این زندگی را که تو به من

هدیه کرده ای ، شاداب تر و سالم تر بسازم

و

خدایا من آموخته ام که در هر لحظه به درگاه تو نیایش کنم

و شکرگزار دریای بی کران رحمتت باشم...

 جکسون براون

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/09/07ساعت 17  توسط سیما  | 

www.spadanasoft.com

Welcome To Java Script Code

www.asemannet.blogfa.com//

Google


در كل اينترنت
در اين سايت